|
کودکیم را کجا گم کرده ام ... ؟؟
پشت کدام یک از این پیچ های تند
که بعد از هر کدام من یک سال بزرگتر شدم ...؟
هنوز گاهی حس کوچک بودن به نرمی مخمل در دستان من است ...
و نامش شاید هنوز هم کودکی باشد....
حالا در دنیای آدم بزرگها
تمام دلخوشی ام ...
نشستن در کنج سکوتی است که قبل هر اتفاقی تمام لحظه ها را در جا میخکوب می کند....
دلم می خواهد
گوش هایم را بگیرم
صدایی نباشد:
تا کودکانه گول خودم را بخورم
و ایمان به اتفاقی مثل تو جای خالی تمام تردید ها را پرکند
تو ...
که می دانم
مثل همه
سهم خود را از دل من بر نمی داری ......
اگرچه در سینه ی مناست ولی سهم تو ست.... و چه زیبا ...!
تو که می توانی با من کودکانه بخندی .... آری. میدانم
هنوز هم میتوانی ...
--------------------------------------------------------------------------------------------
من بودم و تو.
و حصار تنهايي ام:چتر تيره اي بود!
تو
چترم را گرفتي و بستي..
زير باران مانديم
هردو
خيس خيس
اما دستهايت با من بود
و حس غريبي تنم را مي لرزاند!تو چتر تنهايي ام را شکسته بودي....
|