تبليغاتX
آرامش سکوت
آرامش سکوت

آدمي گر ايستد بر بام عشق،دستهايش تا خدا هم ميرسد..


6: درد دل...

دلم بسيار گرفته است .. در پاشنه در ماندن و رفتن ايستاده ام و به خود مي گويم اين .. راه كدام است كه نه پيش و نه پس توانم رفت ؟ .. همه آنهايي كه در كنج خلوت دلم مونس شده بودند رفته اند دور يا نزديك ... كم يا بيش ... .. دلم بسيار گرفته است .. از خويش ، از همه ... دوست يا آشنا ...

 

يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده  ...  گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟  گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و ....اصلا هیچکس نیست......

آه خدای من چقدر احساس تنهایی میکنم..... این ترس مبهم و از من بگیر!کمکم کن تا هر تصمیمی که به صلاحمه بگیرم.... میدونم تو همیشه کاری که به خیر بنده هاته انجام میدی.. ایندفعه هم من و راهنمایی کن.. مثل همیشه........!!!!!!

جمعه نوزدهم اسفند 1384 توسط فرشته ی مهربون |

5: بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي. 
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني.
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است.
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود. 
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست..
و خدا  همچنان مهربانانه با او بود 
                                        مثل همیشه ای که او فراموشش کرده بود.....................!
--------------------------------------------------------------------------------------------
حرفها كه تكراري ميشوند،
غصه ها كه عادي مي شوند،
شعرها كه بي صدا مي شوند ،
وقتي كه حتي اتفاقهامعمولي ميشوند،
بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت گل مي كنند،
وقتي همه ي روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال باپارسال..
وقتي به آسمان يكجور نگاه مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا....
و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته  باشند،بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگيرد !!........ :
 
...آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه كمترين اثري بگيري،يا كمترين اثري ببخشي
............مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي
 اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو
.......... و كمي هم جرأت دريا شدن داشته باش
  

چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 توسط فرشته ی مهربون |

4:

می دونی چرا وقتی گریه می کنی چشمات رو می بندی ؟؟

وقتی می خوای بخندی؟ و قتی می خوای کسی روببوسی؟                               

 وقتی می خوای توی رویا بری چشمات رو می بندی؟

         چون قشنگترین چیزای این دنیا دیدنی نیستن ...

دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 توسط فرشته ی مهربون |

3: برای کودکی هایم دلتنگم.

 کودکیم را کجا گم کرده ام ... ؟؟

پشت کدام یک از این پیچ های تند

که بعد از هر کدام من یک سال بزرگتر شدم ...؟

 

هنوز گاهی حس کوچک بودن به نرمی مخمل در دستان من است ...

و نامش شاید هنوز هم کودکی باشد....

 

حالا در دنیای آدم بزرگها

تمام دلخوشی ام ...

نشستن در کنج سکوتی است که قبل هر اتفاقی تمام لحظه ها را در جا میخکوب می کند....

 

دلم می خواهد

گوش هایم را بگیرم

صدایی نباشد:

تا  کودکانه گول خودم را بخورم

و ایمان به اتفاقی مثل تو جای خالی تمام تردید ها را پرکند

تو ...

که می دانم

مثل همه

سهم خود را از دل من بر نمی داری ......

اگرچه در سینه ی مناست ولی سهم تو ست.... و چه زیبا ...!

 

تو که می توانی با من کودکانه بخندی .... آری. میدانم

   هنوز هم میتوانی ...

--------------------------------------------------------------------------------------------

من بودم
        و تو.

       و حصار تنهايي ام:چتر تيره اي بود!

        تو

        چترم را گرفتي و بستي..

        زير باران مانديم

          هردو

                  خيس خيس

      اما دستهايت با من بود

        و حس غريبي تنم را مي لرزاند!تو چتر تنهايي ام را شکسته بودي....

شنبه سیزدهم اسفند 1384 توسط فرشته ی مهربون |

2: لبخند بزنید تا همه چیز آروم بشه....

دو تا sms قشنگ برام فرستاده بودند.. براتون مینویسم تا شما هم بخونید:

  ۱-قانون چهارم نیوتن:زمین جاذبه ای ندارد!سیبها به خاطر تو به زمین  می افتند.آخرمیدانی؟تنها جاذبه ی زمین تو هستی....

۲-این جمله را بخوانید: "Godisnowhere"

به دو صورت خوانده میشود:1- God is no where    و      2-God is now here

دید شما نسبت به مسایل در زندگی فقط و فقط بستگی به خودتون داره.پس سعی کنید همیشه قسمت مثبت و قشنگ قضایا رو ببینید.این موضوع به افزایش امید در دلهای مهربونتون کمک میکنه

پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 توسط فرشته ی مهربون |

1: یادآوری

به یاد تنهایی هایم چقدر اشک ریختم  به یاد آنهمه خاطره قبل از سکوت سرد !

آهای آبی عشق به هر سو می نگرم نگاهی مهربان نمیبینم

شبی به کلبه دلتنگیهایم سری بزن

تنها دلخوشیم .............آهای مسافر؟میدانی چیست؟؟.....

پس وعده دیدار ما در کوچه پس کوچه های خیال با سبدی از گلهای انتظار

مطلب بالا رو برای اون گلای نازی  نوشتم که منو توی وبلاگم تنها نمیذارن 

--------------------------------------------------------------------------------------------

دیگه میخوام برم .یه بار دیگه به عکس بالا نگاه کردم...  آخ خدا جونم.خدای مهربون و خوب من...  چقدر نیاز به آرامش دارم.. پس چرا بالهام تنهان؟آخه تا کی؟ چرا چیزی به من نمیگی؟

من و فرستادی روی زمین!گفتی بالهام و به هیچکی نشون ندم جز یه نفر که قدر پاکیمو بدونه!گفتم:چشم..  اما آخه کو؟چرا نیست؟پس چرا نمیاد؟ 

چقدر دلم میخواد الان سرم و بزارم روی یه شونه ی آروم........

جمعه پنجم اسفند 1384 توسط فرشته ی مهربون |



رویاها چقدر دورند وقتی شاعری دلتنگ میشود...
fereshteye_mehraboon24@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme