تبليغاتX
آرامش سکوت
آرامش سکوت

آدمي گر ايستد بر بام عشق،دستهايش تا خدا هم ميرسد..


10: و من... هنوز هم.....

    

دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 توسط فرشته ی مهربون |

9:

((  سرت را  اگر روی پاهایم بگذار ی،

  دستم را اگر بین موهایت گم کنی، 

  چشمان بسته ات را اگر به من بدوزی،

   کلام مرا شاید بهتر بفهمی! ))

  چیزها هست روی زمین....

    چیزهایی  که حواست را پرت می کند!

    چیزهایی که هوش از سرت می برد!

    چیزهایی که حتی اشکت را هم در می آورد.....

    چیزها هست روی زمین....

    چیزهایی برای دل بستن!

    برای دل خوشی!

  *  دل خوشی ها کم  نیست *

    خوب ببین، قشنگ نگاه کن....

   چیزها می بینی برای زندگی....

    بهونه هایی  برای زنده ماندن.....

    یک  جرعه محبت!

                           یک مشت صفا!

                                                   یک بغل آرامش!

                                                 زندگی ام زیباست!

چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 توسط فرشته ی مهربون |

8: خدایا.. تو خود میدانی که بهترینی برای من...

خداي من.خداي مهربان من.....
چه غريب است درد بي کسي
و چه تنهايم در اين غربت اگر تو هم از من روي گرداني....
ميداني که بي تو غرق نيازم و ناتوان از واگويه کردنش براي گوشهاي زميني.
اينک باز به سوي تو آمدم تا اندکي از درد درونم را برايت باز گويم
و خدايا تو بهتر ميداني آنچه درونم است.
خداي خوب من..... ميداني که بس طاقت فرساست تحمل غمهايي که تا اعماق شکافهاي دلم رخنه کرده اند و من بي تو از هراس آينده،حتي در گوشه ي دلم نيز،براي خود،جايي نمي يابم!
خدايا...تو خوب‌تر ز من از احساسم آگاهي...و از ناتواني‌ام در بيان كردن....
خداي من.....
دلم براي چشمانم که اشكهايش را در پس خود پنهان كرده‌اند و سينه‌ام که سوزان است،ميسوزد..
خدايا.......تو كه از احساسم آگاهي....مرا به خودم وامگذار ....كه اينچنين از درون بپوسم!
و كمكم كن ......و به من صبر و تحمل عطا كن....!


خداي تواناي من....
هيچ نمي خواهم جز؛رحمت تو.جز خير و صلاح.به عظمتت سوگند که هيچ نمي خواهم افزون بر آن.هيچ جز آينده اي آرام و همراهي که شادي زندگي ام با وي افزون گردد.... وميدانم که تو مهربان ترينِ مهرباناني.
به من عطا فرما که جز تو ياري نمي بينم تا عجز و لابه هايم را به درگاه خريدارانه اش ببرم و تو،خود گفته اي که *بخوانيد تا اجابت کنم*....    من اينک آمده ام... و   خواستم....                  " ياري ام کن".......

چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 توسط فرشته ی مهربون |

7:

 اگر سكوت اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد

مي خواهم بگويم : سلام!
اگر دلواپسي آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد
مي خواهم از بي پناهی پروانه ها برايت بگويم
از كوچه هاي بي چراغ
از اين حصار هر ور ديوار
از اين ترانه ي تار...
مدتي بود كه دست و دلم به تدارك ترانه نمي رفت
كم كم اين حكايت ديده و دل
كه ورد زبان كوچه نشينان است
باورم شده بود
باورم شده بود
كه ديگر صداي تو را در سكوت تنهايي نخواهم شنيد
راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟
كجا بودي كه صداي من و اين دفتر سفيد
به گوشت نمي رسيد؟
تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم
آخر اين رسم و روال رفاقت است
كه در نيمه راه رؤيا رهايم كني؟
مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمار آنهايي كه عاشق مي مانند
از انگشتان دستم بيشتر نيست!
يكيشان همان شاعري كه گمان مي كرد
در دوردست دريا اميدي نيست
مي ترسيدم خداي نكرده 
آنقدر در غربت گريه هايم بماني
تا از سكوي سرودن تصويرت سقوط كنم
اما آمدي
بانوي هميشه ي نجات و نجابت
حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده
اين دل بي درمان را كه در شمار عاشقان هميشه
ميگنجانم
انگشتانم
براي شمردنشان
كم مي آيد.!

یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 توسط فرشته ی مهربون |



رویاها چقدر دورند وقتی شاعری دلتنگ میشود...
fereshteye_mehraboon24@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme