......نقطه ها شاید بهانه ای هستند برای شروع و شاید بهانه ای برای پایان ... پایان برای سر آغازی که نیست ...
.................................................................................................................
نشسته ام تنها در عمق ظلمت تردیدهای خویش با قصه های رود با قصه های باد آیا کسی از دوردست خاطره می آید؟
آیا کسی از روزهای سبز صداقت پیغام می دهد؟
آیا کسی در وسعت غروب شعری برای فصلهای تباهی
شعری برای من..شعری برای رود
شعری برای پنجره می خواند؟
آیا کسی پرنده زیبای مهربانی را
در کوچه باغهای دلم پرواز می دهد؟
تشویش من ز چیست؟ تشویش من ز کیست؟
فریادها در شهر سنگها و مترسکها خاموش می شود
دیگر زمان عشق های خدایی گذشته است.....
آیا کسی هست؟.....
اینک منم
انسان خسته در نشیب
با کوله بار شعر
شعری برای رود ...شعری برای باد.....
شعری برای پنجره......شعری برای شب....

............................................................................................................
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
چرا که شهر من شهر فرشته ها ست...!!!!!!!!!!! |