تبليغاتX
آرامش سکوت
آرامش سکوت

آدمي گر ايستد بر بام عشق،دستهايش تا خدا هم ميرسد..


وقتي خداوند شما را به لبه ي پرتگاهي هدايت کرد
کاملا به او اعتماد کنيد
چون يکي از اين دو اتفاق خواهد افتاد:
اگر بيافتيد اوشما را ميگيرد ..........
يا اينکه.........
  يادتان ميدهد چگونه پرواز کنيد.......
 
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
 امروز؛يکی از دوستانم برام  sms فرستاد؛به نظرم خيلی قشنگ بود؛گفتم تو وبلاگ هم بنويسم :

« وقتی صدای sms مياد؛ معنيش اين نيست که message داری؛ معنيش اينه که يکی به يادته»...

سه شنبه سی ام خرداد 1385 توسط فرشته ی مهربون |

خدا جونم.... همیشه... در هر شرایطی...دوست دارم

وتواي مسافر
    درشب مه گرفته
    دستهايم به سوي چمنزارنگاه زيباي تو  خواهدبود
 وباران احساس من آن شب
گرمي اشکهاي تورا
خواهد بوسيد
                                                                       

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سلام به بغض هاي قدغن ! سلام به سکوت هاي ناگهان ! به اشک هاي نيامده . به درد
دلهاي ممنوع !!!

وقتي شب است و در معرض دلتنگي هاي هنوز خويش خودکار مي شوي و نمي نويسي ؛ ...
وقتي براي ورق زدن خودت منتظر اجازه ي لحظه هاي عصا قورت داده مي ماني و دائم پشت گريه هاي مرسومت ترمز مي کني ؛ پس به درد ديوانگي نمي خوري. جامه ي شاعري و جنون بر قامت ناسازگارت به ادعايي پر فريب مي ماند.!
نترس ! همه خودي اند . حرف بزن که عقربه هاي خواب آور ، دست و پا گم کرده تقويم کلماتت را در سراشيب شمّاطه دار جواني بسمت سالخوردگي هل ندهند.
حرف بزن که کودک احساسات يتيم مانده ات سطر به سطر آرام بگيرد و عروسکهاي گمشده ي
شعرش را بياد بياورد که در زير کدامين درخت بيد ، در گرماي تابستاني کدام نيمکت مدرسه اي ، کدام دغدغه ي آبان ماه دانشگاه جا گذاشته و گريخته است .
شب است ...بگو ! که تا صبح نيامده از دردهايت غزلي بسازم و اين همه ستاره را سوسوي قافيه ها کنم ...
کسي از پشت ماه اشک هايت را مي شمرد . شايد خدا باشد................

باشد.. به حرف تو گوش میدهم و میگویم... :

براي من چه دشوار است کاري را انجام دهم که از روي ميلم نباشد..
زندگي کردن بي ميل و رغبت چه دشوار است يک عمر تحمل آدمهايي
که اصلا قبولشان نداري دشوارترين کار دنياست !!
کاش من به آن چيزي که مي خواستم مي رسيدم  ولي افسوس که عمرم چون آه نيلوفر بر آب رفته است
 حالا چنين احساسي دارم.. احساس نياز واقعي و
 احساس خلا .من مي دانم که انسان هميشه حريص و تشنه است
 و هيچ وقت آرزوهايش پايان نمي يابد و لي فکر مي کنم اگر من در اين گرداب
 قرار نمي گرفتم هيچ آرزويي نداشتم و حالا اين قدر غمگين نبودم
 آدم هميشه تنها مي ماند تنهايي درد نهايي انسان است .شريک به هر حال
براي هميشه باقي نمي ماند و هر کس به تنهايي خواهد رسيد ولي من در تمام
 اين مدت عمرم تنها بودم و تمام لحظه هاي سپري شده عمرم با تنهايي همراه بوده
 من مثل پر در ميان بادها قرار گرفته ام بادهايي که مرا از شهر يادها به شهري مي برد
 که خروش دلم در ميان فريادهايش گم نمي شود 
 حالا مي فهمم که
 زندگي چيست ولي افسوس که ......

 گذشته ام بي عشق گذشت
و من تاوان بي عشق بودن را چه سخت پرداختم
ديگر مهم نيست که به جاي بوسيده شدن گزيده شدم .
اينها را مي نويسم تا .......
نمیدانم..........        

خدایا............ یه همدل میخوام... یه دوست......... یه همراه..........

پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 توسط فرشته ی مهربون |

....... شعری برای من

                                                             

......نقطه ها
شاید بهانه ای هستند برای شروع
و شاید بهانه ای برای پایان ...
پایان برای سر آغازی که نیست ...

.................................................................................................................

نشسته ام تنها در عمق ظلمت تردیدهای خویش
با قصه های رود با قصه های باد
 آیا کسی از دوردست خاطره می آید؟
 

آیا کسی از روزهای سبز صداقت پیغام می دهد؟

 آیا کسی در وسعت غروب شعری برای فصلهای تباهی

 شعری برای من..شعری برای رود

 شعری برای پنجره می خواند؟

 آیا کسی پرنده زیبای مهربانی را

 در کوچه باغهای دلم پرواز می دهد؟

 تشویش من ز چیست؟ تشویش من ز کیست؟

 فریادها در شهر سنگها و مترسکها خاموش می شود

 دیگر زمان عشق های خدایی گذشته است.....

 آیا کسی هست؟.....

 اینک منم

 انسان خسته  در نشیب

 با کوله بار شعر

 شعری برای رود ...شعری برای باد.....

شعری برای پنجره......شعری برای شب....

تا پای مرگ عاشقانه در کنارت خواهم ماند....

............................................................................................................

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم

 و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم

 تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد

 دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم

 و یا یک تابلوی ساده.....

 که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز

 و این نقاشی دنیای تنهایی

 بماند یادگارخستگی هایم

 و می دانم که هر چشمی نخواهد دید

 شهر رنگی من را

 چرا که شهر من شهر فرشته ها ست...!!!!!!!!!!!

شنبه بیستم خرداد 1385 توسط فرشته ی مهربون |

سلام  

حال من خوب است..ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند..با اين همه عمري اگر باقي بود ,طوري از كنار زندگي مي گذرم كه نه تو خسته شوي و نه اين دل نا ماندگار بي درمان...

                       

سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 توسط فرشته ی مهربون |

 

دچار يعني
                 عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
                            اگر که ماهي کوچک .....دچار آبي درياي بيکران باشد
نه  وصل ممکن نيست
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
                        !!! حرام خواهد شد
و عشق
        سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست
و عشق
        صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي که غرق ابهامند!!!
صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند!!!
.........!و با شنيدن يک هيچ مي شوند کدر
هميشه عاشق تنهاست
                       و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست ...
 ... عبور بايد کرد
صداي باد مي آيد .. عبور بايد کرد
و من مسافرم اي بادهاي همواره !
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
                                              حضور "هيچ" ملايم را
                                                       به من نشان بدهيد ...
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰                                                                                                           
خسته ام.
خسته ام
خسته ام
خسته ام
خسته ام
خسته ام
خسته....
چه کسي ميداند؟
 چه کسي ميفهمد..؟
اشکهايي که حتي با قطره هاي باران هم نميتوانم پنهان کنم.
غمي کهنه... آنچه که مثال غبار در مه هيچ کس نميبيند....
دلم گرفته است.تنهايم.خسته ام.ذهنم را مشتي حرف متراکم نگفته، ميسوزاند....
وچه تنهايم من...
چقدر دلم غم دارد... چقدر امشب تنهايي را ميفهمد....
هرچه مينگرم..هرچه مي انديشم اميدي نيست،ياري نيست...
 تنهايي و غربت و باراني که پشت پنجره  ميبارد و من و زمين يکرنگ ميشويم!....
دلم براي روزهايي که گذشتند و رفتند پر ميکشد.روزهاي ندانستن،نديدن،نفهميدن،سه تار باران،آرامش،شيطنت،نگرش کودکانه،زيبايي برگ و گل و.... حتي دود ماشينهاي زياد.
قديمها همه چيز قشنگتر بود... روزهاي ندانستن و نديدن و نفهميدن.. روزهاي کودکي...روزهايي که بزرگ بودي اما کودکانه ميديدي..
روزهايي که تجربه نکرده بودي باز بودن چشم اما نديدن را.. که ازدحام قطره هاي اشک حتي به مخيله ات هم راه نيافته بودند. آنقدر که..................
آه ،چه ميتوان گفت؟ياري نيست.. جايي نيست.. در ميگشايي درد است وباراني که .....
دلم گرفته است.. ميخواهم به ايوان بروم.انگشتانم به لمس پوست کشيده ي شب محتاج اند!!
اما..
ميله ها نميگذارند...
 سخت است... تو راه آزادي همه باشي آنوقت خودت...
و سخت تر از آن،اينکه نتواني دردت را به کسي  بگويي...... دردت را....
و ميداني سخت تر چه؟اينکه حس کني هنوز هم اميدواري .اميدوار.براي بهتر شدن.بهتر بودن.هنوز هم اميدواري.....!!!!!!
کاش الان به جاي گريه هاي بيصدايي که فقط پوست صورتم را از داغي اشک به خود مي آورد،ميتوانستم با کسي سخن بگويم....
مي انديشم با خود.. آيا در اين شهر بزرگ که ساز همصدايي از هر گوشه شنيده ميشود،يک نفر،، فقط يک نفر، نيست مرا آرام کند؟؟؟؟؟؟ فقط يک نفر؟؟؟؟؟؟؟؟
کسي اينجا مرا ميفهمد؟تو را به خدا اگر ميفهميد بگوييد.حداقل اينکه بدانم کسي از راه دور مرا ميفهمد دل کوچکم آرام ميگيرد...............
 

 

جمعه پنجم خرداد 1385 توسط فرشته ی مهربون |



رویاها چقدر دورند وقتی شاعری دلتنگ میشود...
fereshteye_mehraboon24@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme