|
به احترام اشک هايي
که بر گونه هايم
خشک گرديد
به احترام بغض هايي
که فرصت باريدن پيدا نکردند
و به احترام
خداوند.........
سکوتي مي کنم
به سنگيني فريــــــــــــــــــــــــاد....................

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
اینجا: همان دورٍِ نزدیک است..
احساس ميکنم ، در آستانه ی دورم
اينجا دور است...!
اينجا حرفي نيست،اينجا ح ر و ف براي نوشتن نيست
اينجا نور کم است ، صدا اصلا نيست!
اينجا فقط دور است،....
و در اين دور ِ کم نور
اتاقي هست ، تاريک
فقط ،نوري که سالها پيش ميخواست فرار کند ، لاي در گير کرده
وناخواسته به صورت گل سرخ ميتابد
شاخه گل سرخ،نشسته است تنها
ومن نيز گوشه اي نشسته ام ، زانو در اسارت دستان
و از ميانشان ، نگاهم در مسير سقوط گلبرگها ، در فراز و نشيب است
فرصتم ، به اندازه ی يک گلبرگ است
و آخرينش، بين زمين و آسمان......!!!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
و ندانستم که بعد از آن چه خواهد شد
و ندانستم که چرا گریه کرده ام
و شاید هم از یاد برده ام
نمیدانم!
و شاید دوباره بچه شدم
و شاید هم آن موقع بزرگ بودم!
اصلا شاید مرا به زور اینجا آوردند؟
اگر خودم به زور آمده باشم چی؟!
نمیدانم!
حالا می خواهم بروم
اما...
دیگر زورم نمی رسد!...........
در این دنیایی که :
« پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود
طناب دار تو را می بافند! »
احساس پیری می کنم
و شاید هم...
فکر می کنم که پیر نیستم!
پیر ؟؟؟
جوان؟؟؟
سیب!
«چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟»
نمیدانم!
فقط این را می دانم!
که...............
نمیدانم!!!
|