تبليغاتX
آرامش سکوت
آرامش سکوت

آدمي گر ايستد بر بام عشق،دستهايش تا خدا هم ميرسد..


                            

                       تولــــــــــــــــــدم مبارکــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

                                            

پنجشنبه سی ام شهریور 1385 توسط فرشته ی مهربون |

بیاید بدون هیچ چشمداشتی همدیگه رو دوست داشته باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم 

که هدف اون مهربون هم از خلقت همین بـــــــــــوده...

*******
وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند

  وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي..

وقتي بزرگ مي شوي..

 قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..

                                                    مي گويند: خيلي بزرگ شده بود......!!!!

 

 

به خاطر همین میترسم یه روز بهم بگن که بزرگ شدم...

بیاید هیچوقت دلامون و بخاطر بزرگ شدن زیر پا نذاریم... 

بیایداین دل معصوم و توو کوچه های گذر زمان تنها نذاریم..

بیاید همیشه فرشته بمونیم حتی اگه نتونستیم بالهامون و به کسی نشون بدیم.....!!!!!

 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 توسط فرشته ی مهربون |

(جایگزین) حتما بخونید.شاید جواب خیلی از سوالهاتون باشه!!...

 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

           گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودن بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ............/

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

          گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

             گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد ........

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

              گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي ..........

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

              گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .............

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت .......

               گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ....................

 

جمعه هفدهم شهریور 1385 توسط فرشته ی مهربون |

                        

 انگار بايد به اين سكوت تلخ ادامه دهم

انگار بايد لبخند بيروحم را

دوباره و

دوباره و

دوباره

تكرار كنم !!!

و اشكهايم را كه بي اختيار ميريزند

با خنده در آميزم !

تا غم سنگين چشمانم را

از چشم ها پنهان كنم .................

انگار بايد باز هم تحمل كنم

هنوز براي سخن گفتن زود است....!!!!

......

جمعه دهم شهریور 1385 توسط فرشته ی مهربون |

برای شما میگویم..... جون دیگر جایی نمی یابم...!

مي خواستم شادمانتان كنم!
 هميشه به روي رفتارتان خنديدم!
 در تمام عكسهاي يادگاري لبخند زدم!
 اما چه كنم كه شعر، حقيقت ِ تلخي بود!
 حقيقت ِ تلخ ِ تزلزل بغض   و تحمل حزن!
نه جايي براي ته مانده ي تبسم هاي من داشت،
                                                   نه مجالي براي رويش شادي!
من مي دانستم كه هر حرفي حرف مي آورد!
مي دانستم كه فرياد را نمي شود زمزمه كرد.....!
 حالا سرم را بالا مي گيرم و كنار سايه ام مي گذرم!
 حالا در همين اتاق ِ در بسته، بر صندلي ِ كوچكم مي ايستم
و رو به ديوارها فرياد مي زنم:
                                     ـ« من شاعرم!»
 (و اين دروغ دلنشيني است!
 كه به قدر ِ ارزني هم شاعر نبوده ام هرگز!)
حالا به هر عابري كه در خيابان از كنارم گذشت ، كتابي مي دهم!
مي دانم كه ديوانه ام ميخوانند!
مي دانم كه به خطوط درهم خوابهايم مي خندند!
 مي دانم كه كسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد! ! !
 اما يادتان باشد!
 فردا درباره همين دلبستگي هاي ساده
 قضاوت خواهيد كرد!!!!!!!!!!!!!
يادتان باشد...................................

دوشنبه ششم شهریور 1385 توسط فرشته ی مهربون |

حتــي غريبــه‌ها مي‌دانند
كــه شانــه‌هاي غـرورت
تــشنه هـــق هـــق اســت
حتــي مي‌دانند
كه بــايد پلكهــايت را
دوســت داشــت.........
                                       تــا آشنــايي را نشنــاسي .
مي‌دانــي ؟
مــن هيــچ بـغضي را ارزان
                        نـفروختـــه‌ام!!!!!!!!!
تنهـــا ،
سـايـه‌هـــاي حضــورم را
پــوششي مي‌كنــم
بــر شانـه‌هــاي عريــان غـرورت
تــا ،
     غــريبــه‌اي عبــور نـكـنـد ................................

دوشنبه ششم شهریور 1385 توسط فرشته ی مهربون |

حرفهايي هست براي نگفتن
و ارزش عميق هر کس
به اندازه ي حرفهايي ست که براي نگفتن دارد.....
و کتابهايي نيز هست براي ننوشتن
و من اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي
که بايد قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ي بي در و پنجره اي بخزم
و کتابي را آغاز کنم که نبايد نوشت.......
............
                                                                       

                                                                       "دکتر شريعتي"

یکشنبه پنجم شهریور 1385 توسط فرشته ی مهربون |



رویاها چقدر دورند وقتی شاعری دلتنگ میشود...
fereshteye_mehraboon24@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme