تبليغاتX
آرامش سکوت
آرامش سکوت

آدمي گر ايستد بر بام عشق،دستهايش تا خدا هم ميرسد..


هر چه بیشتر اوج بگیری ، از نظر مردمی که پرواز را نمی فهمند کوچکتر به نظر می رسی ..

 

میانِ این چشمان  پريشان ِ در هم

چگونه بگویم

که تو تمام منی و جاری در من....؟

هر کجا  من تمام می شوم تو شروع می شوی..

و هر کجا که من بی تحمل می شوم تو ادامه می دهی....

میان خنده های بی دلیلم

میان نگاه های معصومم به نامعلوم....

تو

       تمامِ من هستی.................

 

 

دلتنـــــــــــگت  هستم ....

و مي دانم اگر لبخند بر چهره تو بدرخشد همه روزگار را فراموش خواهم كرد ....

دلتنگت هستم ....

و اين خط غریب ....

و اين چشمان خسته ....

و اين دست هاي مهربان .....

عجيب بیقراری مي كنند .....

عجيب دلتنگت هستم و مي دانم كه اگر لبخند بر لب هاي تو بدرخشد ....

قدم هايم پرواز مي آموزند ....

و دلتنگ تر مي شوم ....

از اين انتظار فرسوده كننده 

                                      كه

                                            گريزي ندارد .... !

تنها مانده ام و غریبانه

خاطرات مكررمان را دوره مي كنم ....

و به ياد مي آورم که

شيريني بودنت را نباید فراموش کنم..

از تو چه پنهان خوب من :

من جز تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو همه چيز را فراموش كردم ....

 

د...ل....ت....ن.....گ....ت....م.....!!! 

شنبه سی ام دی 1385 توسط فرشته ی مهربون |

نمی دانم چقدر از بی تو بودنم گذشته است و چقدر ندیدنیها را بهانه روزگار دانستم....!

اما... کاش می آمدی تا برایت از راز غربت نشینی ام می گفتم و آنچه را که در درون خاموشم می گذرد، می دیدی.



نگاه کن، در دنیا کسی نمانده که به لالایی مجنون ها گوش فرا دهد. همه از دیدار نبودنها و بودنها می گویند.

در غربت سرای زمین که قلبهایش را زنگار بسته، دیگر دیدن انسانی در مرگ، چشمهای هیچ انسانی را نمی سوزاند و نبود نازنینی روزهای زندگی را بی آواز نمی کند...!
دیگر چشمانی به دنبال چشمان دیگر قاصدک وار نمی گردد. دیگر تیشه فرهادی در کوههای سخت تنهائی به گوش نمی رسد دیگر دلی از غربت سنجاقک پر نمی شود. و حتی کوچه های مهتابی یاد آور بی تو بودنها نیست و انتظار، واژه نامفهومی است که دیگر در غربت چشمی دیده         نمی شود.

کاش پنجره ها باز بودند.

نمی دانم اگر پنجره ها باز باشند، بوی ماندگی از دلها خواهد رفت؟
آنسوی پنجره ها، آسمان آبی تر است و صدای تیشه فرهادی همچنان می آید و مرگ آرزویی بس محال است. دستها باهمند و چشمها با نگاهی، غم، باران به خود می گیرد و کوچه ها از غربت با تو بودن ها پر است..

دلم برای گرمای دستانت بیقرار است.........
آنسوی پنجره ها چقدر خوب است!

جمعه بیست و دوم دی 1385 توسط فرشته ی مهربون |

فاصله ها از عاشقانگي تان دور باد...

                      

از من دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه …
زيرا كه …
- چگونه بگويم –
يك روز زماني طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !

تركم نكن
حتي براي يك ساعت
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سوي هم خواهند دويد
و دود
به جستجوي آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !

آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !

حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترينم .....


 

شنبه شانزدهم دی 1385 توسط فرشته ی مهربون |



رویاها چقدر دورند وقتی شاعری دلتنگ میشود...
fereshteye_mehraboon24@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme