|

من از زبان آب،پرنده،نسیم،ماه،با مردم زمانه سخن ها سروده ام
من از زبان برگ،درد درخت را در زیر تازیانه بیداد برق و باد
در پیش چشم مردم عالم گشوده ام
من از زبان باران،غمنامه بلند،بسیار خوانده ام
تا از زبان صبح،نور امید را به شما ارمغان کنم
شب های بی ستاره بیدار مانده ام!
اینک،
-خدای داند-دیریست،با شما
من،با همین زبان شما،با همین کلام
هرجا رسیده ام سخن از مهر گفته ام
آه،که پاسخی به سزا کم شنفته ام
من،واژه واژه،مثل شما حرف می زنم
من،سال هاست بین شما،با همین زبان
فریاد می کنم:
-آیا شما
یک لحظه،یک نفس،نه،که یک بار
در طول زندگانی تان فکر می کنید؟
سوگند می خورم همه با هم برادرید
در چهره ی هم با مهر بنگرید...
من از زبان باران،من از زبان برگ
من از زبان باد،نمی گویم این سخن
من واژه واژه مثل شما حرف می زنم
من،
با زبان اشک،اینک...
آیا شما،به خواهش من، پی نمی برید؟..............!
فریدون مشیری
|