آدمي گر ايستد بر بام عشق،دستهايش تا خدا هم ميرسد..
خداوند تنها یک زمان دارد،« اکنون»
و تنها در یک جا حاضر است،«اینجا»
پس کی و کجا را فراموش کن...
چهارشنبه بیستم تیر 1386 توسط فرشته ی مهربون |
وقتی راهی نیست میان این همه ماندن و عمری رفتن . وقتی می دانی این دستها برای تو می ماند و این لبخند. وقتی قرار نیست نه تو بروی نه من ، چرا چانه بزنیم برای نبودن ؟ بگو همه ساکت شوند .. حتی تیک تاک ساعت !
می خواهم تبسم تک تک لحظه هایت را نقاشی کنم می خواهم از ته دل برایت بخندم. آنوقت ... آنوقت تو برایم دستهایت را معنا میکنی و مجسمه ای میسازی از عریانی خیالم و پریشانی آن همه بوسه و نوازش . و بعد از نو باور کنی که دوستت دارم ! و من ... و من دورترها باور کرده ام که دوستم داری ! گوش کن ! انگار کسی آن دورها از باران می گوید ولش کن ! همین بس که هم تو هستی هم من ! هم باران و هم بهار. بقیه تنها بهانه است! همین بس !