تبليغاتX
آرامش سکوت
آرامش سکوت

آدمي گر ايستد بر بام عشق،دستهايش تا خدا هم ميرسد..


بهار را بر اين خانه آمدني نيست،
 آخر دست هاي ِ من خالي ست . ديوارهاي اتاق ِ من بي نقاشي ست .
کدام بهار ، کدام باد ِ بهار بر اين کوچه خواهد گذشت ؟
 کدام گيسو... کدام گيسو رها شود در مهرباني ِ اين باد، که من مويم کوتاه کرده ام بر اين همه درد ،
مهرباني ِ آن روزهاي صدايم ، حالا بغضي ست بلند ، که فرياد مي شود به روي مادر ،
          ديگر لطافت ِ دختر ِ دوست داشتني بودنش را ، فراموش کرده ام .
چگونه بهار را آمدني باشد بر اين خانه ؟
ديگر کدام فصل ؟ کدام بهار ِ در راه ؟  جاني ندارم ، من ديگر جاني ندارم براي اين آغاز ....
من همه ي بغض ِ لحظه هاي ِ گذشته را ، که پنهانش مي کردم از همه ، ديشب گريستم .
سخت بود بي صدايي ِ آن همه هق هق . سخت بود نفهمد مادر ، بيدار نشود پدر . مي پيچيدم بر خود آن همه اندوه و گريه را .
دلم ديگر نه خيال ِ خوشبخت شدن و نوازنده شدن ، نه خيال ِ مداد رنگي ها ، نه خورشيد ، نه ماه داشت، که دلم کابوسي بود از همه ي لحظه هايي که از جواني ام تمام شد .
مي گريستم وُ مي فشردم سَرم روي ِ نرمي ِ رختخواب که غصه ام ، صدايش نرود بيرون از اتاق .
گونه هايم را مي چسبانم به خيسي ِ شيشه ها تا آرام گيرد سرخي ِ دردناک ِ اين غم …
چرا مادر نمي گشايد چادرش براي اين همه گريه ؟ ...
انگار من نامهربان شده ام... طفلي مادر،طفلي همه ي آنها که مرا ميبينند.دلم برايشان ميسوزد..
يعني اينقدر نامهربان شده ام  مَن ؟ شايد... شايد شده ام .
نميدانم.....!
دل ِ من از هميشه ها بيشتر تنگ است ... دلم دارد مي ترکد...

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 توسط فرشته ی مهربون |

مهتاب رؤیای شبهای کودکی ام !

آسمان های من  تاریکند

                              وقتی که نیستی.

رؤیاهایم تلخ؛

ستاره هایم کم نور؛

ماه هایم مرده!

- شب را دوست ندارم

                                 بی تو.

 

همدم لحظه های تنهایی ام!

بی حضور تو

تنهایی لذتی ندارد.

و نگاه کردن به قاب عکسی خاک گرفته

تمام دلخوشی من است.

 

بهانه ی گریه های کودکی ام!

اینجا هوا بد است.

تلخ است.

گلهای نرگسش بوی خوبی نمی دهند.

ابرهای آسمانِ اینجا عجیب دلگیرند.

 

فرشته ی آرزوهای دست یافتنی ام!

اینجا که نیستی،

رسیدن به آسمان هم برایم محال شده است.

زندگی میان کوهها ،

لای این بوته های نرگس بی ثمر؛

نمی دانی چقدر غمگین است.

 

شاهزاده ی خوابهای شیرینم!

کوههای اینجا چقدر حقیرند

بی طلوع تو.

 

وقتی که نیستی

آسمان دیگر بلند نیست.

 

اگر اینجا بودی

غروبها ، دیگر دلم نمی گرفت.

دیگر چشم هایم خیس نمی شد

وقتی که گنجشک ها از روی سیم های بی مصرفِ تلفن می پرند.

 

کاش بودی.

کاش همه ی شبهایم را پر از مهتاب و ستاره و نور می کردی!

کاش خدا بخواهد..

ای کاش ...

 

 

                                                                                                             متولد ماه مهر

دوشنبه هشتم مرداد 1386 توسط فرشته ی مهربون |

.

.

.

.

.

کابوس می بینم

کابوس!

چرا بیدارم نمی کنی؟

آه دوباره یادم رفته من و تو هم خانه نیستیم..............................................

پنجشنبه چهارم مرداد 1386 توسط فرشته ی مهربون |



رویاها چقدر دورند وقتی شاعری دلتنگ میشود...
fereshteye_mehraboon24@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme