من به دنبال فضايي مي گردم مشت مي کوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم :
آي....
با شما هستم....... فریدون مشيري

تو بگو من چه کنم؟
چه کنم وقتي دقيقه ها را که ورق مي زني
تنها من و دلتنگي ها جا مي مانيم
من و روزمرگي ها
من و روز مرگي ها....
خود را بارها جريمه نوشتم
جريمه نوشتم و پاره کردم
انگار که از ميان آنهمه ثانيه هاي عاريتي
چيزي جز سکوت سهم ما نبوده است
آري سکوت کن
سکوت کن به حرمت تمام شبهاي لبريز از اشک
به وسعت تمام صبح هاي بي طلوع
سکوت کن که چشمهايمان راهي سفرند....... |