تبليغاتX
آرامش سکوت
آرامش سکوت

آدمي گر ايستد بر بام عشق،دستهايش تا خدا هم ميرسد..


و من فکر می کنم آخرین بوسه ات روی کدام انگشتم بود...؟

كتاب را ببند...
و بيا اينجا روبروي من بنشين ..
من حرفهاي زيادي براي گفتن دارم . چشمهايم را ورق بزن
حرفهاي ناگفته ام را خودت بخوان...

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 توسط فرشته ی مهربون |

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟
     مادر  فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!!
     پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟
     پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!!
     پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.
     يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟
     خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند ؛
     به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ؛ به دستانش قدرتي داده ام كه
     حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ،  او به كار ادامه دهد .
     به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند؛
     به او قلبي داده ام  تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام
     تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد .
اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت ، بتواند از آن استفاده كند.
     زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ،
     زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 توسط فرشته ی مهربون |

آدمها هر چقدر هم که بزرگ شوند.. دلشان هنوز هم به تلنگری بند است..!

این روزها دیوار من عجیب کوتاه شده...  

این روزها من گم شدم، گم شدم و دیگر کسی مرا پیدا نخواهد کرد

این روزها شبیه تابلوهای نقاشی شدم،

نقاشی های پیکاسو و فریادهای گرونیکا...

این روزها خودم نیستم . مشتی از یک آدم مانده از من و دیگر هیچ...

این روزها دلم جا ندارد

این روزها زیاد شب می شود... 

این روزها شاید تکرار می شوم..

این روزها کسی نمی گوید حالت چطور است....!

این روزها با اینکه ماه گم شده اما ،  شب ها تا صبح روشن است!

برای شعرهایم اسمی بگذار، یا رنگی!

می دانی؟! 

یادم نمی رود شما را...

.

.

.

یادم نمی رود شما را...

دوشنبه هفدهم دی 1386 توسط فرشته ی مهربون |

باز كن پنجره را
 
قاصدكي فرستادم
 
فوت كرده ام بر آن
 
                تا برايت سلام آورد
 
                                  كه بتابد بر تو
 
باران آورد
 
           كه جاري شود برتو
 
سبزي سبزه ها را
 
        بر دوشش گذاشته ام
 
و درختي كه
 
       سايبانت باشد
 
باز كن پنجره را
                                                     
                  
 

شنبه پانزدهم دی 1386 توسط فرشته ی مهربون |

انگار دلم گرفته است... نقطه سر خط .

 

کجاست مضطری که چون دعا کند اجابت شود

...

..

.

 

-کوک ماهور، دستگاه اصفهان سکوت و ساز و ساز و ساز.... و چهار دیوار سفید کوتاه.
-باران عشق

-دلتنگی برای خونه ی اشرافی و بانو

-موندن رو هوا از پله هایی که هیچوقت ازشون بالا نرفتی..
-فریاد و سکوت اجباری لبریز از حرفهای نگفته..
و
-دعا و دعا و دعا....

آخ خدای من.خدای خوبم.خدای مهربونم چقدر دلتنگتم، چقدر دوستت دارم،

خدای خوبم.میدونی که تو تنها دارایی منی و هدیه ای که به من دادی ارزشمند ترین چیزی که دارم..

کمکمون کن..

فقط تورو داریم..

 

پنجشنبه ششم دی 1386 توسط فرشته ی مهربون |

من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمي داند چيست

 

بی همگان به سر شود

                                بی تو...........

rear view of man 
and woman outdoors 
embracing. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart

دوشنبه سوم دی 1386 توسط فرشته ی مهربون |



رویاها چقدر دورند وقتی شاعری دلتنگ میشود...
fereshteye_mehraboon24@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme