هم بیقرارِ نرفتن خويشم و هم بیتو نماندن
از اين پایِ بسته، خستهام!
دارم کلافه از کنارِ اين همه آدمی گذشتهی سنگين هزار مگویِ گريه را میگذرم.
میخواهم چيزی بگويم آشنايی نيست. میخواهم آوازی بخوانم خلوتِ دلبخواهی نيست.
دريغا! رمههای هراسيدهی ابر نمیدانند آرايشِ خزانِ صنوبران هيچ ربطی به تحمل تشنگی ندارد سالهاست که اين سايهسار طولانی اصلا علامت آمدنِ باران نيست.
همه رفتهاند پشتِ پردههای باد پنهان شدهاند فقط او که از خوابِ گريه باز آمده است خبر از تشنگیهای دريا دارد!
هوا مبهم است هنوز من شمارشِ ستارگان رفته از اينجا را از ياد بردهام من رازِ رفتن و طعم ترانه را، آواز آشنای آدمی، خلوتِ دلبخواهِ دريا، کودکی، کوچه، گفت و گو ... و اسامی کوچک آن همه دوست!
ديگر از دستِ کلماتِ دلباختهی من هيچ ترانهی تلخی ساخته نيست. ......... |